گوشهی بلیطِ هواپیما، مینویسمدوست داشتن، به جایی دور رفته استو عاشق مردی میشومدر بیلبوردی بزرگکه با تلفن همراهاش دیگر تنها نیست...کشوری شدهامکه جمعیتاش را فراموش کردهمن، در خاورِ دور دستهایتدر خاورِ نزدیک پلکهایتدر خاورِ میانهی قلباتتروریستی ناشی بودمو تنها، دکمههای کوچکی را منهدم کردبا صدای انفجارپیراهن تو را به گروگان گرفتپیراهن دیگری میپوشماز این شعر بیرون میروم